جدائی
ر کوچه پس کوچه های تنهایی من حتی سنگریزه ای پیدا نمیشود تا پنجره ی
وقتی دارم با هر نفس از این زمونه سیر میشم این آخره راهه دیگه باید که تنها بمیرم باید برم باید برم باید که بیتو بپرم خدا جون متشکریم که چشم دادی بهمون واسه گریه کردن و دیدن این دنیای زشت. مرسی که پا به ما دادی واسه ی سگ دو زدن واسه گشتن تو جهنم دنبال راه بهشت آخ که شکرت ای خدا واسه جهان به این بدی چی میشد اگه تو دست به ساختنش نمی زدی خداجون ممنون از این که دو تا دست دادی به ما تا اونارو رو به هر مترسکی دراز کنیم خدا جون مرسی از این دلی که تو سینه مونه میتونیم دل یکی دیگه رو بازیچه کنیم سلام خوفین دلم برای همتون تنگیده بود ببخشید دیر آیدم نبودم مسافرت بودم رفته بودم شیراز از اون ور اصفهان و ......................... تا شهرمون هرچی شهر است خلاصه جاتون خالی بود خیلی . بعدشم بیمارستان قلبم کمی روغن سوزی افتاد رفتم درستش کردم . زندگی قصه ی تلخیست که از آغازش بس که آزرده شدم ☆♥☆♥☆♥☆♥☆♥☆♥☆♥☆♥☆ سلام به همه دوستای گلم مخصوصا به وصال نازم اگر بدونی چقدر دوستت دارم ولی................ چی بگم از این دل زارم امروز وقتی میرفتم تو وبلاگ بعضی از عزیز ها میدیدم با احساس خیلی خاص مینویسن بعضی ها عاشقن و با هم یک وبلاگ دارن بعضی ها دلشون به حدی شکسته لوزوم نیست حتی آدم نوشته هاشونو بخونه بعد از باز کرد وبلاگشون عطر سکست و غم میزنه بیرون همچین میزنه که اشک آدم در میاد نمیدونم چرا نمیدونم چرا به خدا به خاک خانوادم همیشه از خدام خواستم تمام غمهای دنیا رو بده به من تمام دردها تمام مرض ها رو بده به من تا نباشه غمی تا نباشه .............. خدایا اگر قدرت دادن اینها رو نداری به من بدی کورم کن تا نبینم تا نبینم عزیزام و تمام آدمهای زمین غمی دارن تو دل های قشنگشون خدایا میدونی چقدر دوستت دارم پس انجام بده این دعا م رو نمي توان در واژه ها گنجاند احساس من را به تو... احساس من به تو نيرومند ترين احساسي است که تا کنون داشته ام ... با اين حال هنگامي که مي خواهم آن را به تو بگويم يا حتي آن را برايت بنويسم ، واژه اي را نمي يابم که حتي بتواند احساسي نزديک به ژرفاي احساس مرا بيان کند ... وگر چه نمي توان جوهر چنين احساس شگفت انگيزي را بيان کرد. مي توانم بگويم در کنار تو چه احساسي دارم: آن گاه که در کنار توام گويي پرنده اي هستم که آزاد در آسمان صاف و آبي رنگ بال مي گشايد ... آن گاه که در کنار توام گويي گلي هستم که شاداب گلبرگ هايش را مي گشايد... آن گاه که در کنار توام گويي موج هستم در اقيانوس که توفنده بر ساحل مي کوبد... آن گاه که در کنار توام گويي رنگين کمان هستم در پس طوفان، که سربلند رنگهايم را نمايان ميسازم... آن گاه که در کنار توام گويي غرق در زيبايي گشته ام . و اين تنها بخش کوچکي است از احساس شگفت انگيز که در کنار تو دارم.... شايد واژه عشق را از آن رو ساخته اند تا ژرفا و شکوه احساس من به تو را بيان کند و انگار که اين توان را ندارد . ولي بدان خاطر که عشق کماکان بهترين واژه هاست بگذار هزار بار بگويم: بيش از «عشق» عاشق تو هست خواهم که پس از ديدنت اي يار بميرم افکن نظري بر من و بگذار بميرم گويند که سخت است رخش ديدن و مردن بگذار رخت بينم و دشوار بميرم در مذهب رندان نپسندند تکبر سر را بنهم بر گذر يار بميرم يک عمر چو شمعي زغم يار بسوزم يارب که دعا کرد که چنين زار بميرم مستيم به عالم، همه عمر از آن رو تا چون برسد مرگ نه هوشيار بميرم گويند همانگونه بر آيي که بميري خواهم که به در خانه خمار بميرم چون عشق به پندار شما جرم بزرگي است باشد که چو منصور سردار بميرم يه عمر گرفتار غم عشق تو بودم شرط ادب آن نيست که گرفتار بميرم از احسانی به احسان جان رسیدم از اونجا به کجا؟ سلام من مینویسم دلنوشته هایم را،تو هم بگو تا در قلبی آرام بگیری غم... و من میبینمش،ایستاده آن سوتر.بغل بگشوده،من راسوی خود میخواند اما وای از این بغضی که درون سینه هست.نگاهم میکند.من در سکوتی سرد میمانم و برایش پاسخی؟هرگز!غروری کور،فرمان میدهد خاموش و اینک انگشتان تنهای من را میکاود،تا پشت چشمان بسته ام راه نگاهش را چه بی رحمانه میبندد، نگاه مهربانش پشت پلکهای بسته ام در میزند اما چشم بگشایم که میترسم بلرزد قلب من...فرمان میدهد آغوش بگشایم باز می خواهند مرا ومیخواهند پیوند زنم من طناب الفت دیرینه را اکنون،درون سینه ام غصه است، میخواهد آغوش محبت به رویش باز بگشایم،ببخشم تا رها گردم،من از دردی که هر لحظه مرا رنجور میسازد،دلم پر میکشد تا اوج،دوباره حس تاریکی مرا فریاد می آرد،ولی نه دلم را سخت آزرده است،چه باید کرد؟خدا می بخشد اما من نمی بخشم؟ ودستانش... گرمی وجودش سرتاسر بدن خسته ام راآتش میزند،امااحساس غریبی دارم،لبش را بر لبم نزدیک میسازد،تنم به لرزه می افتد،برای یک لحظه طعم لبهایش را میچشم،هُرم نفسهایش گلویم را میسوزاند.اما من...با قلبی پر از درد نگاهم را در نگاهش میدوزم. چه کنم؟تمام اندامم از شرم بر خود ضربه میزنند، و اما دیگر هیچ!من در آغوشش مانند کودکی بازیگوش آرام گرفتم...
وقتی با یک زخم زبون از این و اون دلگیر میشم
تنها تو اوج بی کسی تو غربت آروم بگیرم
آخ که چه سنگین میزنه این نفس های آخرم
چشم به پایان دارم...
امروز هستمو فردا نیستم
خسته تر از آنم که بمانم
من خواهم رفت !!!
به دست خودم خواهم رفت!!!
خواهیم دید!!!
♥☆♥☆♥☆♥☆♥☆♥☆♥☆♥☆♥☆
خدایا کفر نمیگویم،
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی
خداوندا
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟
خداوندا
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای
اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟
خداوندا
اگر روزی بشر گردی
زحال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت،
از این بودن، از این بدعت
خداوندا تو مسئولی
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است
و از احساس سرشار است ...
![]()
بغضی که خیال باریدن دارد ؛ باریدن بر تمام دلم
تا پاک سازد این غبار سیاهی و مرا رها سازد از چنگال این مرداب
ابرهای دلتنگی دلم محتاج باریدن اند
این روزهای همه از مسئولیتی سنگین می گویند
جایگاهی که خود از آن هنوز بی خبرم؛ از صداقتی که شاید هنوز آن را باور نکرده ام
این روزها دلم به دنبال کویری می گردد برای فریاد
خسته ام ... به خدا خسته ام
از بس به دل نالیدم و به چشمانم التماس کردم
گویی کویری وجودم را فرا گرفته ؛ کویری پر از آرزوی سیرابی
کویری که زیباست ولی سخت؛که آرامش دارد و دشواری
این روزها نیازمند تغییری شگرف ام ؛ تغییری به بزرگی این کویر ...
در جسم ام ،
روح ام ،
وبیش از همه دلم ؛ که پیوند زیبایی از این دو است
نیازمندم ...
محتاجم ...
به بالی برای پرواز
به چشمانی برای بهتر دیدن و گریستن
و پاهایی برای رفتن
.
خدایا همچنان دستان کوچکم را به سویت دراز می کنم ، لبریز از عشقم کن
خدایا بیش از گذشته محتاج کشیدن دستان پر مهرت بر سر شرمسارم هستم

| Design By : Night Skin |


