تبليغاتX
روزهای اخرم

روزهای اخرم

دستهای سردم

حرف های دلم

چقدر دوست دارم

توی عمق سرمای پاییزی حافظ بخونم و با کشف معنی های عاشقانه اش گریه کنم

چقدر دوست دارم

توی اتاق تاریک،تمام شب رو شعر بنویسم و گونه های خیسم رو پاک کنم

دلم خیلی تنگ است انگار خدا اسمان را شکافته است و شهاب سنگی پر از غم برایم به هدیه

فرستاده است. گاهی تمام وجودم غم میشود دستم،پایم،قلبم،روحم اما به پاکی های دنیا قسم

مقدسش میدانم.

هیچ کس نمی داند مرگ کی سر میرسد آن فرشته ی زیبا سرشت کی از راه میرسد

و دستش را روی قلبمان میگذارد و به اجازه خدا مهر خاموشی به رویش میکشد

اما میدانیم مرگ روزی از راه خواهد رسید ما را با خود خواهد برد و در یک ثانیه از تمام

تعلقاتمان خواهد کند از پدر،مادر،معشوق وووو

اری زندگی انسان فاصله ی میان درود و بدرود است فاصله ی میان سلام تا خدا حافط

اما بعضی این فاصله را در لجن زار میروند و بعضی ها این فاصله را پرواز میکنند

دلم غوغا است چشمم غوغا است آسمانم غوغا است

من میروم من نمیتوانم انتظار فرشته مرگ باشم  .خیلی خسته هستم .حلالم کنین

+ دل نوشته ها در سه شنبه 27 دی1390زمان 12:45 توسط احسان غفاری |


وجدان

سلام  .

تا حالا با وجدانتون تنها شدین ؟تا حالا به کارهائی که کردین فکر کردین ؟

اگه یکی بخواد گذشته هاشو جبران کنه چه کاری باید بکنه ؟

اگه دلی شکستیم چه جوری باید بدستش بیاریم وقتی نیست؟

اگه مال کسی رو خوردیم چه جوری باید اون پول رو بدیم وقتی نداریم ؟

اگه دروغی گفتیم با دوروغ ها زندگیمونو از دست دادیم چه جوری میشه بدستش بیاریم وقتی نخواد حتی ببینه ؟

اگه از خودمون بدمون امد باید چی کار کنیم ؟

اگه به کسی خیانت کردی چه جوری میشه بدستش بیاری و از دلش در بیاری وقتی دیگه نیست؟

اگه یکی هم دروغ گفته باشه هم مال کسی رو خورده باشه هم خیانت کرده باشه هم دلی شکسته باشه  باید چی کار کنه اگه پشیمون شده باشه؟

 تورو خدا جوابمو بدیم برام مهمه

+ دل نوشته ها در دوشنبه 26 دی1390زمان 10:36 توسط احسان غفاری |


مرگ من

 

+ دل نوشته ها در سه شنبه 13 دی1390زمان 10:44 توسط احسان غفاری |


ای

+ دل نوشته ها در دوشنبه 12 دی1390زمان 13:49 توسط احسان غفاری |


121

غم...

و من میبینمش،ایستاده آن سوتر.بغل بگشوده،من راسوی خود میخواند

اما وای از این بغضی که درون سینه هست.نگاهم میکند.من در سکوتی سرد

میمانم و برایش پاسخی؟هرگز!غروری کور،فرمان میدهد خاموش و اینک

انگشتان تنهای من را میکاود،تا پشت چشمان بسته ام راه نگاهش را چه بی

رحمانه میبندد، نگاه مهربانش پشت پلکهای بسته ام در میزند اما چشم

بگشایم که میترسم بلرزد قلب من...فرمان میدهد آغوش بگشایم باز می

خواهند مرا ومیخواهند پیوند زنم من طناب الفت دیرینه را اکنون،درون سینه ام

غصه است، میخواهد آغوش محبت به رویش باز بگشایم،ببخشم تا رها گردم،من

از دردی که هر لحظه مرا رنجور میسازد،دلم پر میکشد تا اوج،دوباره حس

تاریکی مرا فریاد می آرد،ولی نه دلم را سخت آزرده است،چه باید کرد؟خدا

می بخشد اما من نمی بخشم؟

ودستانش...

گرمی وجودش سرتاسر بدن خسته ام راآتش میزند،امااحساس غریبی دارم،لبش 

را بر لبم نزدیک میسازد،تنم به لرزه می افتد،برای یک لحظه طعم لبهایش را

میچشم،هُرم نفسهایش گلویم را میسوزاند.اما من...با قلبی پر از درد نگاهم را

در نگاهش میدوزم.

چه کنم؟تمام اندامم از شرم بر خود ضربه میزنند، و اما دیگر هیچ!من در

آغوشش مانند کودکی بازیگوش آرام گرفتم... 

+ دل نوشته ها در دوشنبه 16 آبان1390زمان 12:16 توسط احسان غفاری |


دکتر شریعتی

تلخ است ولی وقتی آن را به تنهایی می کشیم

تا دوست را به یاری نخوانیم،

برای او کاری می کنیم و این خود دل را شکیبا می کند

طعم توفیق را می چشاند

و چه تلخ است را “” بردن

و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن

و چه بدبختی آزاردهنده ای ست “تنها” خوشبخت بودن

در تنها بودن سخت تر از کویر است

در بهار هر نسیمی که خود را بر چهره ات می زند

یاد “تنهایی” را در سرت زنده میکند

“تنها” خوشبخت بودن ای رنج آور و نیمه تمام است

” تنها” بودن ، بودنی به نیمه است

و من برای نخستین بار در هستی ام رنج “تنهایی” را کردم

+ دل نوشته ها در پنجشنبه 12 آبان1390زمان 18:54 توسط احسان غفاری |


زندگی

+ دل نوشته ها در جمعه 6 آبان1390زمان 16:8 توسط احسان غفاری |


غریبانه شکستم من اینجا تک و تنها - دلخسته ترینم در این عالم دنیا - ای بی خبر از عشق که نداری خبر از

+ دل نوشته ها در پنجشنبه 19 خرداد1390زمان 10:20 توسط احسان غفاری |


وقتی که من مردم:


 روی سنگ قبرم ننویسید نامش ( ) بود بنویسید نامش دیوانه بود

بر روی سنگ قبرم ننویسید که عاشق بود بنویسید اخلاقش بچه گانه بود

بر روی سنگ قبرم ننویسید که چه رنجهایی را تحمل کرد بنویسید دروغگو بود

بر روی سنگ قبرم ننویسید در جوانی مرد بنویسید پیر شده بود پیر جوانی

بر روی سنگ قبرم ننویسید تنها بود بنویسید بهترین دوستش تنهایی بود

بر روی سنگ قبرم ننویسید عشق در وجود او نبود بنویسید وجود او عشق بود

بر روی سنگ قبرم ننویسید عاشق باران بود بنویسید باران موثر ترین داروی او بود

بر روی سنگ قبرم ننویسید که کم تحمل بود بنویسید مشکلاتش بیش از اندازه بود

بر روی سنگ قبرم ننویسید روزای آخر غمگین بود بنویسید شاد بود مرگش فرا رسیده بود

بر روی سنگ قبرم ننویسید از دوری یار مرد بنویسید از عشق یار مرد

بر روی سنگ قبرم ننویسید که روز تولدش مرد بنویسید که هرگز متولد نشد

+ دل نوشته ها در چهارشنبه 18 خرداد1390زمان 13:57 توسط احسان غفاری |


مرگ من

 


 

مرگ من نزدیک است

رفتنم نزدیک است

مرگ من نزدیک است

مرگ من سایه وار

از پس من زمین را می کاود

مرگ من هم آغوشم

در بستر بیداری می خندد

مرگ من در پشت پنجره

در انتظار رسیدن می گرید

مرگ من ساده است

مرگ من سرخ است

مرگ من سرد است

مرگ من سرمست از من

آواز رسیدن می خواند

مرگ من در میخانه قلبم

شراب حسرت می نوشد

مرگ من نزدیک است

مرگ من دست در دستم

کوچه ها را در انتظار رسیدن به کوچه ای بن بست

تا آخر زمین گردش می کند

مرگ من آواز چکاوک است

در کوچ زمستانی

مرگ من دشتی است

به وسعت ابدیت

مرگ من سراسر خون است

از فرق شکافته فرهاد

مرگ من نزدیک است

مرگ من از غروب خورشید سرخ است

مرگ من حسرت رسیدن است

مرگ من ابتدای ازل نیست

و انتهای ابدیت هم نخواهد بود

مرگ من تنفس ماهی است

در خفگی حوض

مرگ من ستاره ای است

در آسمان هفتم

مرگ من بر روی شانه ام

آواز هوسناکی در گوشم زمزمه گر است

مرگ من آغازی بر رسیدن بهار

در تمام اعصار تاریخ است

مرگ من کوچ پرستو نیست

مرگ من گریه شمع نیست

مرگ من بال پروانه نیست

که در شبهای انتظار با شعله شمعی بسوزد

مرگ من بید مجنون نیست

که با نسیمی از حسرت نگاهت بلرزد

مرگ من شیون ندارد

مرگ من شیرین است

اما هیچ فرهادی عاشق ندارد

مرگ من لیلی است

اما هیچ آواره مجنونی ندارد

مرگ من نزدیک است

مرگ من از پشت صبح پیداست

مرگ من در طلوع آسمان پیداست

مرگ من از پشت بال پروانه پیداست

مرگ من در آیینه چشمانم پیداست

در صدای جویبار پیداست

در صدای دریا پیداست

در سکوت کوه پیداست

در هاله ماه پیداست

مرگ من نزدیک است

مرگ من فرداست

فردایی که خورشیدش از ماه نور می گیرد

فردایی که گلهایش همه ستاره

ستارگانش همه خورشید

خورشیدش همه دریا

دریاهایش همه صحرا

صحراهایش همه سراب

سرابهایش همه حقیقت

حقیقتش همه فردا

و فردایش خواهد رسید

مرگ من نزدیک است

مرگ من با طلوع خورشید می رسد

با صدای پای نسیم می رسد

مرگ من زمانی خواهد رسید

که همه چشمان عاشق باشند

و همه کویرها پر از شقایق باشد

مرگ من آنگاه می رسد

که هیچ آهویی در دام صیاد نباشد

و هیچ هجرانی در یاد نباشد

مرگ من نزدیک است

مرگ من بی صدا می رسد

اما من صدای نفسهایش را

در دستانم می فهمم

رنگ آنرا می فهمم

سرمایش را می فهمم

من مرگ را می فهمم

می فهمم که آمدنش نزدیک است

می فهمم که حسرت چشمانش در چشمانم آبی است

می فهمم که با طلوع فردا

مرگ من نزدیک است

وصال جان دلم برات تنگ میشه امیدوارم به آرزو هات برسی از همه عزیزان هم ممنونم که تو این مدت تحملم کردی

+ دل نوشته ها در یکشنبه 4 اردیبهشت1390زمان 21:18 توسط احسان غفاری |